خرید بک لینک

درباره سایت

idk.

امکانات وب

میدونم یا دارم کتاب معرفی میکنم یا انیمه، ولی حرف بهتری ندارم بزنم و حال غر زدن هم ندارم سو...من کسی نیستم که راحت گریه ام بگیره. با فیلم و سریال که اگه یه موقعی یه موقعی چی بشه گریه ام بگیره و از موارد نادره. ینی قلبم قشنگ مچاله میشه و فیزیکالی درد میکشم ولی گریه ام نمیگیره. با انیمیشن و انیمه ولی هم راحت تر میتونم ارتباط برقرار کنم هم راحتتر اشکم در میاد ولی بازم نه زیاد. حالا من با این سابقه خراب توی گریه کردن سر اینجور چیزا میگم که از اول تا آخر این انیمه نمیتونید گریه نکنید!! ینی این اشک ها هی میومد هی میومد هی میومد و نمیتونستم جلوشونو بگیرم. حتی خندیدن هاشون گریه داره. همه چیش درد داره، همه جاش. تا یک ساعت بعد از اینکه دیده بودمش روی تخت جلو پنجره نشسته بودم و نمیتونستم گریه نکنم. و تا دو روز بعدش که امروزه حالم گرفته ست. اگه حالتون بده نبینیدش. اگه ناراحتین نبینیدش. اگه یه وقت هوس کردین خیلی اشک بریزین، با یه بسته دستمال کاغذی بشینید پاش. برچسبها: Grave of the Fireflies, اوتاکو

برچسب: نویسنده: رها نعمتی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:08

*هیستریکال لفتر* اگه میشد صدای خنده هامو بذارم، میذاشتم!یه حقیقت های تلخی هس که هیشکی اثباتشون نکرده ولی ته دلت میدونی وجود داشتن و دارن. با اینحال دوست داری انکارشون کنی چون به هر حال who knows، تو که واقعن نمیدونی.بعد کاملن اتفاقی و همینجوری یهویی اون مدرکی که میخواستی (نات ریلی؟!) رو میبینی و هرهر میزنی زیر خنده. به خودت میگی AHA! I fucking told you so. بعد همینجور که داری میخندی کم کم چشمات شروع میکنه بسوزه و انگار توپ پینگ پنگ تو گلوت گیر کرده و شروع میکنی به این فکر کنی که where did I go wrong.. بعدش که اشک دونی ت خالی شد، دیگه چیزی حس نمیکنی. برمیگردی و توی هر سطح دم دستی که قابلیت بازتاب کردن قیافه خودتو داره نگاه میکنی. و نگاه میکنی. اگه ولت کنن میخوای تا دو روز توی همین حالت بمونی. نهایتن مجبور میشی پاشی بری پی زندگیت (هاها؟!؟) و وانمود کنی همه چی چقد خوبه (و واقعن خوب هم میشه!) ولی فقط یه trigger کوچیک لازمه و دوباره همون آش و همون کاسه.. *سای* واقعن نمیدونم چرا قصد دارم این مستطیل آبی این پایین رو کلیک کنم و چرا همین الان اینایی که نوشتمو پاک نمیکنم و لپ تاپو نمیبندم برم پی کارم!

برچسب: نویسنده: رها نعمتی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:08

اصلن هم عمدی صبر نکردم تا بشه 90 روز بعد بیام بنویسم.پیش میومد که بیام یه چیزی بنویسم و آخر کار هم پاک میکردم میرفتم پی کارم.یا اینکه در طول روز انقدر به چیزی که میخواستم بنویسم فکر میکردم و فکرم میکردم ولی بعد که میخواستم اکچوالی بنویسمش بسیار مسخره و پیش پا افتاده به نظر میرسید در نتیجه دوباره میبستم و میرفتم. بعد کم کم به این نتیجه رسیدم که این چند وقت، هی بیشتر با خودم غریبه میشم و هی بیشتر با خودم راحت نیستم. از یه طرف یه چیزی رو میخوام و از طرف دیگه هرهر بش میخندم و رومو برمیگردونم میرم. و چیز دیگه اینکه، متن های مختلف از افراد مختلف دور و برم میخوندم و دیدم که نه، هر چقدرم که توی فنگرلی کردن وارد باشم، واقعن واسه "نوشتن" و رسوندن منظور و احساسات دیگه م در قالب متن ساخته نشدم. حداقل نه یه جور قشنگی که بتونه تحت تاثیر قرار بده ملتو. و توی فضای مجازی این تاثیر نوشته خیلی مهمه چون عملن صدایی نداری که کسی بخواد بشنوه و تاثیر حرفات باید توی نوشته هات معلوم باشه. (حالا نه اینکه حضوری هم چیزی به کسی بگم، ولی دتس نات د پوینت!)همین شد که اگه هم بخوام بنویسم واسه خوم مینویسم. یه جایی که کسی قرار نیس بخونه و بفهمه و بهم بخنده یا قضاوتم کنه. ولی، اینجا رو هم نمیخوام (و نمیتونم!) ول کنم به امون خدا :)) تا وقتی که دوباره با خودم راحت بشم و اینا، میام راجب چرت و پرت های مختلف فنگرلی میکنم ت

برچسب: نویسنده: رها نعمتی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:08

صفحه بندی